دهه پنجاه و بدنبالش دهه شصتی ها خود را نسل سوخته می بینند و با گذر زمان این نگاه دردناکتر و عمیق تر می شود.
گاهی خود را لبه یک پرتگاه بزرگ می بینند و گاهی اسیر تلاطم باورهای اشتباه ریز و درشتی که آنها را احاطه کرده ... اما یکبار هم که شده بیایم با هم صادق باشیم. بدنیست لااقل باور کنیم هر چه پیشتر می رویم در هر جایگاه و موقعیتی که هستیم تصور کنیم هر چند کوچک تا چند سال آینده می توانیم نسل بعد از خود را چگونه آباد کنیم؟
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید... منصفانه با خود خلوت کنیم... بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. کمتر بگوییم سوختیم از بخت بد... یا نگوییم زندگی را یکجا باختیم.. زندگی برای باختن نیست برای ساختن است...
دلیلی وجود ندارد برای محدود کردن خودمان ... انرژی به اندازه کافی داریم. عشق بکاریم اگر نفرت هم برداشت کردیم باز عشق بکاریم بلخره یک جایی ساز دنیا کوک می شود و با دلت کنار می آید و عشق برداشت می کند....
عادت کرده ایم به اینکه فقط نداشته هایمان را به رخ هم بکشیم، انگار از داشته هایمان ناامید شده ایم. تنها کاری که می توانیم انجام دهیم زندگی مان را در دستان خودمان بگیریم و مرتب پای داشتن یا نداشتن شانس را وسط نکشیم...
از خودم شروع می کنم. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم با خودم زمزمه می کنم از درون فریاد می کشم امروز روزی دگر است و روزی که خانه یی می سازم و این خانه را قدم به قدم به دست خودم زینت می دهم... و وقتی خانه یی زیبا ساختی دلت می آید آنرا ویران کنی... با کاشی های فیروزه ای و نقره هایی از جنس بلور از عشق و ایمان و باور...
اینگونه آینده را بهتر لمس می کنم در آینه چشمانم فردای کودکانمان را بهتر می بینم... دستانم را بلند می کنم ابرها را چون خوشه ایی انگور می چینم... قطره ای می چکد از ابرها؛ قطره را نوازش می کنم از جنس ابر است و من برای پریدن به چتر همسایه دل نمی بندم... زیر باران باید رفت... با تمام مردم شهر زیر باران باید رفت...
سردی های که در زندگی دیدم را فراموش می کنم به امید گرمی ها زندگی از نو می نویسم زندگی جذبه دستی است که می چیند... انگیزه هایی را که برای زندگی دارم دوباره مرور می کنم این بار با نگاهی از نوع گل شبو...
باورهای غلط و انرژی های منفی ها را در نطفه ذهنم خفه می کنم و اجازه رشد نمی دهم.. این روزها نگاه ها کمتر عمیق است باید کاری کرد و دست به کار شد از نو نوشت که نگاهت را عمیق تر کنی. به اصوات دقیق تر شو... صداهایی که از دور و نزدیک به سمت تو می آیند و در لابلای هجمه ای از انگیزه هایت پنهان شده اند را با جزئیاتشان با وسواس بیشتری مرور کن... برای ساختن و دوباره راه افتادن این بار مهره ها را از سمت دیگری بچین... دوباره راهت را تغییر بده. راه حل را درون خودت جستجو کن...
اینقدر پافشاری کن و روش های دوباره را امتحان کن بلخره دنیا با دلت کنار می آید و راه حل را می یابی...
می دانم دوباره زمین می خورم اما بلند می شوم چون مسلم است برای من که یک لحظه غفلت سالها مرا به عقب می راند.. زمان مثل برق و باد در حال گذر است و من هنوز آروزهایی داریم که برای رسیدن به آنها خطرهای بزرگی به جان خریده ام... در ذهنم به آرزوهایم جان دوباره می بخشم و از نو متولد می شوم.
فرمان زندگی ام را به دست گرفته ام همین لحظه اجازه نمی دهم دیگران آن را بربایند و مرا به راست و چپ هدایت کنند... فقط نگاهم رو به جلوست و پیش می روم و باختن را در پستوی خانه قدیمی ذهنم دفن می کنم.
باورم را دوباره از نو می سازم. شک تو را به باور نزدیکتر می کند ... پس شک می کنم اما شک به دلم راه نمی دهم تا بیتوته کند.. اجازه می دهم سرکی بکشد اما جایی در قلبم ندارد... از شک می خواهم به باور برسم...
یقین دارم که باید تا ته قصه بروم و در هر شرایطی ادامه بدهم رسیدن به هدف اراده و عمل می خواهد... با خودم می گویم، باید رفت حتی با پای پیاده . باید رفت حتی در حال سوختن...
نويسنده: فیروزه عسگری | تاريخ: چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴ | لينك به مطلب | ساعت: 11:25 |
برچسب: نوستالژی,
نویسنده: آرشان میرزاپور